داستان سنگ
این داستان سنگ نکات آموزنده و جالب زیادی دارد.
معدنچیها در حال کار بودند. ماهها بود سنگ قیمتی قابل توجهی پیدا نکرده بودند.
از طرفی در زیر زمین سنگها مشتاقانه در انتظار کشف شدن، مشغول صحبت با هم بودند.
یاقوت سرخ با افاده میگفت: فکر کنم هر کسی مرا پیدا کند، از خوشحالی سکته میکند.
آن یکی با خنده میگفت: کبودی را از پدرانم به ارث بردم، شنیدهام بسیاری از انسانها از تلالوی نور من شفا مییابند و با من سنگ درمانی انجام میدهند. همچنین شنیدهام شمشیر پادشاهان و شاهزادگان را با یاقوت مرصع میکنند.

فیروزه با کمی تردید به صحبتهای دوستان گفت: من آبیام. همان آبی آسمان، رنگ من کمتر چشمی را اسیر خود نکرده و انرژی من، انسانها را دلگرم کرده و هیچ مخراج کاری نیست، که از تراش دادن من بخود نبالد.
در این بین الماس بیرنگ به صحبتهای دیگران فکر میکرد و چیزی برای گفتن نداشت. چون هیچ رنگی نداشت…
یک دفعه همه به او چشم دوختند تا رنگی زیبا در او بیابند. اما قبل از هیچ قضاوتی الماس گفت: متاسفم که چیزی برای ارائه ندارم تا در کنار شما سنگهای ذی قیمت قرار گیرم. من از اتمهای کربن ساخته شدهام و در اصل خداوند رنگی بر من عطا نکرده است و همانطور که میبینید، از نعمت داشتن رنگی قشنگ مثل شما محرومم. به همین جهت شاید افتخار بزرگی باشد، که جانم را به خاطر بزرگانی گرانقدری چون شما فدا کنم که در این صورت جز سیاهی چیزی بر شما نخواهم افزود.
نمیدانم لابد انسانها از من در مراسم تدفین استفاده کرده و سنگ بالای سر قبور قرار میدهند.

چشمان الماس اشک آلود شد، بلافاصله یاقوت قرمز به عنوان همدردی گفت: الماس عزیزم، نگران نباش ما همه مدفونین اسیر خاک دعا سر میدهیم تا خداوند قبل از اینکه ما را کشف کنند رنگی به تو عطا کند تا حد اقل از تو وسیلهای برای بازی کودکان ساخته شود.
در این آثنا صدای تیشه و پتک حفارگران هر لحظه بیشتر شنیده میشد، به نظر سنگها شور و شوق عجیبی پیدا کرده بودند و ناخواسته خود را آماده آزاد شدن از هزاران سال مدفون بودن را در سر میپرورانند.
فیروزه از شوق نجات بی قراری میکرد در حالی که الماس غصه وار هر لحظه بی تابتر و نگرانتر از کشف شدن، خاری، سرکوفت، تحقیر و بیزاری بود.
فکر اینکه تحقیر خواهد شد، یک لحظه آرامش نمیگذاشت.
بارها فکر رستن به سرش زد، اما قدرت خودکشی نداشت. هیچ کس با او همدردی نمیکرد تا بلاخره تیشه به خلوتگاهش راه یافت.
معدنچی با صدای بلند دیگران را خبر کرد. از پیدا شدن الماس از خود بیخود شده بود، همه دست از کار کشیده بودند و الماس را دیوانه وار نگاه میکردند.
الماس هاج و واج به دیگران نگاه میکرد و حیرتزده از خود میپرسید که آیا آنها بخاطر کشف او شگفتزده شدهاند یا نه؟
تا بلاخره معدنچی کهنه کاری پیش آمده و آن را جلوی نور خورشید گرفت و گفت این همان سنگی است که تمام رنگهای دنیا را در او میتوان پیدا کرد و ادامه داد که برای به وجود آمد الماس از کربن کربن میلیونها سال فشار و گرما را تحمل میکند تا تبدیل به چنین سنگ ذی قیمتی شود.
الماس با خود گفت که سختی هرچقدر طولانی و فشار روزگار هر قدر بیشتر باشد، بلاخره تمام خواهد شد. اما آنچه از دل این همه فشار و سختی بیرون میآید سنگی بسیار سخت و زیبا که تمام رنگهای عالم را در دل خود جای داده است.
سنگی جز الماس، برازنده جایگاهش نیست. جز خود چیزی در دنیا نمیشناسیم تا قدرت تراش خود و سایر سنگهای قیمتی را داشته باشد.
جز خود هیچ سنگی نیست که ۳۶ میلیون سال را در دل جای دهد، سنگی که حتی ذرهای از ارزشهایش قابل وصف نیست که از عدم اطلاع، آگاهی و تواناییهای خود لحظاتی مسخ رنگهای ظاهری دیگر دوستانش حاضر به فدا کردن جان خود بود که الان شکر خدا را سرلوحه زندگیش قرار داده و تمام آرامش دنیا را از آن خود کرد.



بسیار عالی وتاثیر گذار سپاس بیکران از این متن زیبا و زحمات شما نازنین 🙏🙏🍀🔥♾️
برکت باشه براتون سیمین نازنین
عزیز دلین سیمین جان . براتون برکت و نور باشه